لکه ای بر دامن عشق

821.jpg

آهای ای تویی که در اینه روبرویم نشسته ای چشم دوخته ای به کجا به کدام نومیدی تیره رنگ ؟ چشم دوخته ای به این صورت عجیب که هیچ شباهتی به ادمیزاد ندارد؟ به این نگاه لبالب از حسرت؟ که چه؟ که باز در پس این حس غریب تحقیرم کنی؟ که باز با آن لبخند مسخره مرا به تردید بیندازی؟ دلم تنگ است می خواهم فریاد بکشم نه برای شنیدن آسمانی ها برای شنیدن آن کس که در قعر وجودم گویی هنوز پا به این دنیا نگذاشته فریاد می کند ...: (( آهای من تو را نمی خواهم ))

من هم تو را نمی خواهم

نه ، نه دیگر بس است من قبول دارم بازی را باخته ام هر بازی پایانی دارد من پایان خویش را پذیرفته ام اما تو از چه به ادامه ی این بازی ننگین اصرار داری؟ از چه مرا در این صفحه ی سوخته به نام این مهره ی سوخته نگه میداری؟ به چه نگاه می کنی؟ می خواهی خرد شدنم را چگونه ببینی؟ ... باور کن تا همین لحظه تو را هم خوب نمی شناختم...

آنروز بارانی را یادت بیاور چگونه به دست وپایش افتادی چگونه خواستی که باز گردد ؟ به او* گفتی نه نگفتی برایش فریاد کردی ای غریبه عاشقم دوستت دارم ...

دست در کمرت انداخت ، به روی صورت تو خم شد چشمانش را بست ، چشمانت را بستی ، و او* بوسیدت ، لبانش حرارت آتش داشت چشمانش جرقه بر ذهنت می کاشت ... تو هر لحظه از آغوش خالیش لبریز هیچ بودی لبریز هیچ بودی ، از آن بستر در هوس پیچیده چه می خواستی ؟ آن جا چه می کردی؟ او* با چشمان بسته هیچ چیز نمی دید حتی تو را و تو با آن چشمان بسته هیچ چیز نمی دیدی غیر از او را ، لحظه ها بوی اتش هوس می داد در نگاه او ، بوی عشق می داد در نگاه تو و تناقض در ان بستر چه آتشی بر پا کرده بود . اما تو به نام عشق لکه ای بر دامن عشق بودی .

و تو آن لحظه در بستر کثیف بی اعتنایی چه خوب خودت را تحقیر می کردی و وچه خوب با آن آغوش یخ زده که از تو هیچ چیز نمی خواست جز هوس ، غرور نداشته ات را خرد می کردی. و حالا به چه خیره شدی؟

به این موجود کوچک بگو بگو خودم هم اینجا اضافی ام بگو مرا هم کسی نمی خواهد اگر تو را نمی خواهم بگو این دنیا با بازی کثیفش جای تو نیست بگو ...

آهای ای تویی که در اینه روبرویم نشسته ای به چه می نگری؟ به این موجود خار وذلیل یا به آن کودک بد سرنوشت بیچاره؟ به آن که هنوز نیامده به نام لکه ای بر دامن عشق خواندنش اما من عاشق بودم حساب او* با وجدانش.

دلم می خواهد فریاد کنم ، نه برای شنیدن خدایی که هیچ صدایم را نشنید ، شاید برای شنیدن آن کس که در قعر وجودم به حال مادرش گریه می کند.

/ 23 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دیانا

salam raha jon khobi khanomi? man hanoz javabe soalamo nagereftama?

جاهد تهراني

____________**__**_____* __________ ___________***_*__*_____* _________ __________****_____**___****** ____ _________*****______**_*______** __ ________*****_______**________*_** ________*****_______*_______* _____ ________******_____*_______* ______ _________******____*______* _______ __________********_______* ________ __***_________**______** __________ *******__________** _______________ _*******_________* ________________ __******_________*_* ______________ ___***___*_______** _______________ ___________*_____*__* _____________ _______****_*___* _________________ _____******__*_** _________________ ____*******___** __________________ ____*****______* __________________ ____**_________* __________________ _____*_________* __________________ _____________*_* __________________ ______________** __________________ ______________* ____________________

نازنين

... خودم را هم نمی خواهم! اينطور زل نزن! بارانی باشی گلم.

زهرا

چرا .... مطمئن باشید صدا تون رو می شنوه ... فقط ... و سپاس از حضورتون ... سبز باشی و بهاری ...

رها

کجايی خانوميييی؟؟؟

!!~~ عشق به خدا شاهراهی به کمال ~~!!

من امشب برايت ميگريم ... بازهم ! شايد درحضور گل سرخ ويا شايد بر بشت بامي قديمي و خاكي و شايد آنجا كه روياها سر از خاك زمين تشنه آرزو بر مي آورند و يا شايد همينجا در اتاق خاطره هايم ! الهي سپاس كه اينچنين چشمه هاي جوشان توبه نمي خشكند ! الهي سپاس كه صبور تريني ، آنقدر كه من نيز بياموزم ...از تو . اينروز ها انجمن فريب و وسوسه ميسازند ، هر بار كه نيرنگي از لابه لاي تن پوش چركين خواب نامريي غفلت پديدار شده ، تو باز هم شرمندگي مرا به اشكهايم بخشيده اي پس بازهم مي گويم : الهي سپاس من امشب باز هم ميگريم شايد مثل قديما هم در بركت شبهاي قدر ... و هم بر سفره آسماني نورت . من امشب برايت مي بارم به ياد شبهاي برفي ، من امشب نيز سراپا شعله عشق برسوز زمستانم .

شيدا

سلام رهااااااااااااااااااااااجوووونننننننن الان اومدم ولی فکر نميکنم

!!~~ عشق به خدا شاهراهی به کمال ~~!!

راه رفته ام ... بار ها در كوچه هاي بي سر انجام تو ! شايد اگر آن شب ميدويدم امشب گردي از زلال خاك بي رنگ پايت بر چشم من مينشست . شايد امشب هم ميتوان دويد . بگذار تا دنبالت بيايم . توشورلحظه هاي سر انجامي ، تو شكوه بيكران وجودي ، تو خورشيد سرخ سپيده عشقي ، من اشك مشتاق ديده گريان شبم ، بگذار تا برايت چون جوانه پيچك بهار تا بادمهرگان بر قامت صبر بالا روم .

zendo0o0o0o0oni

هـــــــــــي نيگا اينجارووووووووو ... !! کجايی تو ؟! نيسی ..نيگا تاريخ اپت کن يه کم خجالت بکش ! چرا کم اپ ميکنی اخه ؟ من ماهی يه بار ان ميشم .. وقت ندارم .. يعنی اگرم داشته باشم نميشه زندگيه ديگه ! تو هم بيا ماه ديگه سال ديگه که اومدم اپتو ببينما ..

شاهين

سلام شاهين هستم نويسنده غم های زندگی به روزم يه سری بزن ونظر بده متشکرم