I close my eyes and I drift away, and to the magic night I softly say, a silent prayer, like dreamers do, then I fall asleep to dream my dreams of you . In dreams I walk with you, I talk to you, in dreams you're mine, all of the time, we're together in dreams in dreams . But just before the dawn, I awake and find you gone, I can't help it if I cry, I remember when you say "goodbye". It's too bad that all these thing, can only in my dreams, only in dreams, in beauty dreams... ((chris de burg)) 

کمدی بی بازيگر

نگاه کردن به این ثانیه ها که خودم نیز باورشان ندارم سخت مرا می ترساند ، کجای این راه متوقف خواهم شد ؟
چقدر طول می کشد تا دستان سردم به رنگ شبانه های ساحل در بیاید؟!
می ترسم از خودم در آینه ی زمان می ترسم
از حس ناشناخته ای که مرا رو به زوال می کشاند
و می ترسم از دیر بودن می ترسم
خدایا آرامش مرا به من بازگردان
نگاه کردن به این گرداب که در تلاطم افکارم افتاده سخت مرا می ترساند
برای چه به این مقصد سوخته نرسیده تلاش هایم می میرد؟!
باید آغاز می کردم هر مسافری که از کنارم گذشت گفت برای سفر دیر است و من از دیر های زمان می ترسم
می ترسم از دیوار های نمور سیاهی که زیاد هم با تن سردم فاصله ندارد
فقط برای دیدن این سالهای بیهوده هزار تماشاگر ماسک بر صورت زده جمع شده اند و به این کمدی بی بازیگر می خندند.
می ترسم از تمسخر نگاههای انسان گونه می ترسم که می خواهند به این باور برسم که هیچ کس نیستم....

 

... می گفت هیچ چیز ارزش زیستن ندارد
حقیقت زندگی در لحظه هاست هر لحظه ای که می رود فقط از این شاد باش که ثانیه ای داشتی برای نفس کشیدن برای عشق ورزیدن برای دلبستن برای لبخند زدن برای ماندن برای دیدن برای زیبایی ها را درک کردن محبت کردن دل سوزاندن یاد گرفتن اندوهگین نبودن آرامش داشتن .... وحتی برای قطعه ای شعر یا کتاب خواندن...
می گفت انقدر امید های زیبا زیادند که اگر هر ثانیه یکی از آنها را داشته باشی هزاران سال بدون هیچ بهانه ای خواهی زیست!
می گفت هیچ چیز مهم نیست ثانیه های حال را با بهانه ای هر چند کوچک زندگی کن و نقشه ی آینده ها را نکش که هر ثانیه ای که می گذرد گذشته ای دور است
و هر ثانیه ای که می رسد آینده ای زیبا
هر ثانیه را با زیبایی طی کن تا جزیی از زیبایی ها باشی!

((حامی))

برای قبر من پنجره ای بگذارید
که من شیفته ی تماشای ماه در آسمانم
یا فانوس در آن نهید تا بی نور در ظلمت نمانم
پنجره ای تا گاه از آن رهگذری را صدایش کنم
یا گاهی از هراس باران کبوتری در قلبش نشیند من نگاهش کنم
پنجره ای رو به هر آنچه می خواهید
یا یک فانوس این تنها خواسته ی من است
آه اگر باران ببارد این تنها امید این مدفن است!

  
نویسنده : رها سهیل ; ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٤/۱۸
تگ ها :