I close my eyes and I drift away, and to the magic night I softly say, a silent prayer, like dreamers do, then I fall asleep to dream my dreams of you . In dreams I walk with you, I talk to you, in dreams you're mine, all of the time, we're together in dreams in dreams . But just before the dawn, I awake and find you gone, I can't help it if I cry, I remember when you say "goodbye". It's too bad that all these thing, can only in my dreams, only in dreams, in beauty dreams... ((chris de burg)) 

 

بازم بهم نگيد دوباره شروع کنم چون صد بارم از اول شروع بشه نه می تونم حرفای قلمبه سلمبه بنويسم نه می تونم از حامی ننويسم ؟
راستی هنوزم دلت می خواد پای برهنه روی ساحل قدم بزنيم؟
هان چی شد چرا رنگ پریده ؟ مگه تو نبودی می گفتی ساحلو دوست نداری ؟
بچه ی خوب پس حساب آدما پاک دیگه؟
بيا امروز رو بدون اينکه حرفی بزنيم باهم يه قدم بزنيم آخه می گن اونايی که عاشقن از عشقشون نمی گن !

آخرين شعر حامی يادته؟

تقدير بر اين بود که بی صدا در ميان رازهايمان بشکنيم
از تجربه ی خاموش بچگی هامان به حالا
حالا ما در باوری عجيب در کودکانه ترين احساس دنيا قدم به ناخواسته می گذاريم
دروغی ساده گفتيم اگر گفتيم عشقهامان پاک است!!!!!!!!!!

راسته فقط رویاهای بچگی مون پاکن کاش بچه مونده بودیم!!!!!!

خوش باشید

  
نویسنده : رها سهیل ; ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٤/٧
تگ ها :