I close my eyes and I drift away, and to the magic night I softly say, a silent prayer, like dreamers do, then I fall asleep to dream my dreams of you . In dreams I walk with you, I talk to you, in dreams you're mine, all of the time, we're together in dreams in dreams . But just before the dawn, I awake and find you gone, I can't help it if I cry, I remember when you say "goodbye". It's too bad that all these thing, can only in my dreams, only in dreams, in beauty dreams... ((chris de burg)) 

انسان بدون صدا


دیگر هیچ صدایی نیست
اینجا کوچه ها همگی در بهتند
اینجا شیشه ی پنجره ها حتی با یک صدای کوتاه و ممتد چون بوق ماشینی می شکند
دیگر هیچ صدایی نیست
خدا می داند اینجا آسمان به صدای بال مگسی بغض می کند
و حتی راه رفتن پا برهنه ی عابری تمرکز زمان را برهم می ریزد
عجب تنهایی دل نازکی دارد این روزها
اینجا با خواب های طولانی مخالفند
و هیچ خوابگرد تنهایی پله ای برای بالا رفتن ندارد
فیلم های صامتی دارد این منظره ها مثل من مثل تو
مث کودکی با بینی فشرده ای بر شیشه
مث پرده ای در نوازش های مکرر باد
مثل قلمی در التهاب برای تراوش
تمام چیزهای معنی دار دنیا صامت است
مثل خواب دیدن
خدا می داند چقدر خواب دیدن را دوست داشتم
تا وقتی تو خودت بودی تا وقتی کابوس نمی دیدم
دیگر هیچ صدایی نیست
لبهای در حرکت روی صورتهای یخ زده بدون صدا در سکوت چه مضحک می شوند
و انسان بدون صدا مضحک است
و با شکست سکوت بی معنی
پس تو هم سکوت کن ، سکوت
بگذار نگاهت حرف بزند...

  
نویسنده : رها سهیل ; ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱٦
تگ ها :