I close my eyes and I drift away, and to the magic night I softly say, a silent prayer, like dreamers do, then I fall asleep to dream my dreams of you . In dreams I walk with you, I talk to you, in dreams you're mine, all of the time, we're together in dreams in dreams . But just before the dawn, I awake and find you gone, I can't help it if I cry, I remember when you say "goodbye". It's too bad that all these thing, can only in my dreams, only in dreams, in beauty dreams... ((chris de burg)) 

خاطرات یه دونه ی برف

یه صدای عجیب به گوشم رسید تا حالا همچین صدایی نشنیده بودم فکر میکردم شاید مثل روزای پیش هنوز قراره تو نوبت بمونم اما نه دستمو دادم به دستش و راه افتادیم می دونستم سفر من هزار راه داره که ازش خبر ندارم نمیدونم چقدر از راهو اومده بودم که دستش از دستم رها شد وباد منو با خودش کشید وبرد فریاد زدم اما اونم تو کولاک گم شده بود فایده ای نداشت باید می رفتم همینطور که بین بقیه ی دونه ها در حال چرخ خوردن بودم گاهی تنه ای به یکیشون می زدم به فکر فرو رفتم دلم می خواست مثل سال گذشته کنار همون پنجره ای فرود بیام که ...یه باره وحشت به دلم افتاد نکنه قبل از فرود اومدن آب بشم؟ نکنه بین زمین وآسمون مهو بشم ... نکنه قبل از غروب روی زمین گرم فرود بیام؟ نکنه توی چاله ی آب بیفتم؟ نکنه رو پرهای گرم گنجشک سر شاخه بشینم؟ یا اگه تو گودال دست اون بچه ی شیطون که دستاشو از پنجره بیرون آورده زندگیمو از دست بدم؟ اما من به خاطر خودم نبود که می ترسیدم من قول داده بودم سال گذشته تو همچین روزی بهش قول داده بود که دوباره میام وکنار پنجره اش می شینم تا اون بهم لبخند بزنه حالا اینکه اون لبخند چه اهمیتی داشت بمونه تا بعد...

همین طور چرخ خوردم وچرخ خوردم احساس کردم تنم گرم شد ... نه نه نترس ضربان قلبت که بالا بره حرارت تنت که زیاد بشه آب می شی تو باید خودتو به کنار پنجره برسونی ... اگه باد منو به جای دیگه ای ببره چی؟ ساعتی گذشت کم کم به زمین نزدیک می شدم از دور سقف خونه ی اونو دیدم پس درست اومده بودم خدایا کمکم کن به پنجره نزدیک بشم باد کمی با من مدارا کن منو به کنار اون پنجره ببر من از راه دوری اومدم دلمو نشکن ، دعاهام که تموم شد به نزدیکی های پنجره رسیده بودم اون کنار پنجره بود باور می کنی اونم سر قولش ایستاده بود

چهار متر ، سه متر ، دلم لحظه لحظه تندتر می تپید ، دو متر ، فریاد زدم : آرزو من اومدم ، یک متر ، دستمو بگیر ، آرزو صدامو نشنید دستمو دراز کردم تا شاید گوشه ی پنجره رو بگیرم سر انگشتام کنار پنجره رو لمس کرد ، خدایا کمکم کن خدایا کمکم کن رسیدم ... حس کردم تموم شده دیگه می تونم کنار پنجره فرود بیام اما یه باره یه نسیم همه چیزو خراب کرد فریاد زدم آرزو دستمو بگیر ترجیح می دم با گرمای دست تو بمیرم تا روی زمین اما فایده ای نداشت من از پنجره دور شده بودم حالا وقت شمارش معکوس بود پنج متر چهار متر ، باید مروری می کردم شاید دیگه هیچ وقت فرصت مرور دوباره ای نداشته باشم

: آرزو به من رو کرد وگفت امروز روز عجیبیه هوا سرده ولی من سردم نیست لبخند دلنشینی زد و گفت می دونی چرا؟ با تعجب گفتم نه نمی دونم گفت امروز من برای اولین بار توی زندگیم لبخند زدم گفتم لبخند؟ چرا؟ چرا واسه اولین بار؟ گفت مهم نیست چرا واسه اولین بار مهم اینه که بعد از این فقط از لبخند های زندگیم صورت سفید تو رو بیاد میارم بیاد میارم که اولین بار به صورت سفید تو لبخند زدم ...حرارت تمام وجودمو گرفت من وآرزو با هم عاشق شده بودیم بهش گفتم دارم اب می شم از کنار پنجره برم دار می خوام تو آغوش گرم دستای تو ذوب بشم وبمیرم ... اشک هاش پایین اومد وکنار من روی برفا یخ زد گفت سال دیگه همین جا کنار همین پنجره منتظرم یادت باشه منتظرم ...قول می دم که همین طور می شه سعی خودمو می کنم ...با گریه گفت اگر فراموشم کردی ؟ اگر باد به حسادت من سر بلند کرد ، اگر قبل از رسیدن به پنجره ... بعد گریه اش به هق هق بلندی بدل شد فرصتی نداشتم شاید اگر ضربان قلبم اینطوری بالا نبود مدت بیشتری اونجا کنارش می موندم اما گرم بود بدنم گرم بود هوا گرم بود قلبم گرم بود و من لحظه لحظه آب می شدم...

سه متر ، من به قولم عمل نکردم و حالا دارم سقوط می کنم دیگه مهم نیست توی یه چاله ی پر اب یا تو ... دو متر ، و ... می دونم که اون اولین لبخندش رو یا بهتره بگم آخرین لبخندش رو به من هدیه داد اما مهم این بود که چرا اولین لبخند؟؟؟؟ یعنی تا قبل از اومدن من انقدر غمگین بود من دیگه نه فقط به خاطر قولم به خاطر اینکه یه بار دیگه رو لباش لبخند بیارم اون پنجره رو دوست داشتم ، یک متر، ای زمین مدفن آرزوی خفته ی من باش ...

آرزو رو کنار پنجره می دیدم که با حسرت به اسمون خیره شده دلم ذره ذره می سوخت وهیچ کس از آتش درونم خبر نداشت خودمو به دست باد سپردم وچشمام رو بستم ... وقتی چشم هام رو باز کردم هنوز زنده بودم روی تل بزرگی از برف نشسته بودم ودرست روبروی پنجره ی اتاق آرزو بودم به اطرافم نگاهم کردم کمی کنار تر از خودم شئ بزرگ ونارنجی رنگی دیدم بالای سرم یه سنگ بزرگ وسیاه رنگ بود به پایین نگاه کردم کلی از زمین فاصله داشتم ... وای خدای من ، من روی صورت یه ادم برفی بزرگ نشسته بودم روی گونه ی یخ زده ی یه آدم برفی که حالا فرصت زندگی بیشتری داشت اما دیگه هیچ چیز خوشحالم نمی کرد آرزو اون بالا پشت پنجره حسرت به دل اشک به چشم ، اما نه ارزو دیگه پشت پنجره نبود نگاهم به اون بالا افتاد یعنی کجا رفته بود ؟ در خونه ی آجری باز شد اره ارزو بود که آهسته به سمت آدم برفی میومد بغض گلوم رو گرفت خدایا خیلی مهربونی اون داره به سمتم میاد آره یه لبخند زیبا هم به لب داره دیگه هیچی از خدا نمی خوام اون که نمی دونه من اینجا این پایین نشستم می دونه یعنی به خاطر من اومده پایین؟ یعنی صدای فریاد هام رو شنیده یعنی منو دیده که از اون بالا دارم سقوط می کنم روی این ادم برفی؟ آرزو لبخند زنان بهم نزدیک شد صدای زیباش رو شنیدم که به بچه ای که ادم برفی رو ساخته می گه امروز یه مهمون داشتم کنار پنجره یه دونه ی سفید و قشنگ یکساله که منتظرش بودم با هم کلی صحبت کردیم قول داده سال بعد دوباره بیاد حالا اون رفته و من اومدم که به یاد اون یه شال به ادم برفیت هدیه بدم ... بچه از ته دل خندید و من از ته دل گریه کردم ، آخه من پارسال کنار اون پنجره یادم رفت از آرزو بپرسم با منی ؟ یا با کدوم یکی از این دونه های سفید کنار پنجره که هیچ کدوم صدای همو نمی شنون کدوم یکی از این هزار دونه که همه مثه همن؟ یا اینکه شاید اونروز با من بودی و امروز منو با اون اشتباه گرفتی؟، آرزو به آدم برفی نزدیک شد شال رو دور گردنش پیچید و بوسه ای روی گونه ی ادم برفی زد ، وای خدای من حرارت لبهاش من رو که روی گونه ی آدم برفی نشسته بودم ذوب کرد ...

  
نویسنده : رها سهیل ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/۳٠
تگ ها :