I close my eyes and I drift away, and to the magic night I softly say, a silent prayer, like dreamers do, then I fall asleep to dream my dreams of you . In dreams I walk with you, I talk to you, in dreams you're mine, all of the time, we're together in dreams in dreams . But just before the dawn, I awake and find you gone, I can't help it if I cry, I remember when you say "goodbye". It's too bad that all these thing, can only in my dreams, only in dreams, in beauty dreams... ((chris de burg)) 

لکه ای بر دامن عشق

آهای ای تویی که در اینه روبرویم نشسته ای چشم دوخته ای به کجا به کدام نومیدی تیره رنگ ؟ چشم دوخته ای به این صورت عجیب که هیچ شباهتی به ادمیزاد ندارد؟ به این نگاه لبالب از حسرت؟ که چه؟ که باز در پس این حس غریب تحقیرم کنی؟ که باز با آن لبخند مسخره مرا به تردید بیندازی؟ دلم تنگ است می خواهم فریاد بکشم نه برای شنیدن آسمانی ها برای شنیدن آن کس که در قعر وجودم گویی هنوز پا به این دنیا نگذاشته فریاد می کند ...: (( آهای من تو را نمی خواهم ))

من هم تو را نمی خواهم

نه ، نه دیگر بس است من قبول دارم بازی را باخته ام هر بازی پایانی دارد من پایان خویش را پذیرفته ام اما تو از چه به ادامه ی این بازی ننگین اصرار داری؟ از چه مرا در این صفحه ی سوخته به نام این مهره ی سوخته نگه میداری؟ به چه نگاه می کنی؟ می خواهی خرد شدنم را چگونه ببینی؟ ... باور کن تا همین لحظه تو را هم خوب نمی شناختم...

آنروز بارانی را یادت بیاور چگونه به دست وپایش افتادی چگونه خواستی که باز گردد ؟ به او* گفتی نه نگفتی برایش فریاد کردی ای غریبه عاشقم دوستت دارم ...

دست در کمرت انداخت ، به روی صورت تو خم شد چشمانش را بست ، چشمانت را بستی ، و او* بوسیدت ، لبانش حرارت آتش داشت چشمانش جرقه بر ذهنت می کاشت ... تو هر لحظه از آغوش خالیش لبریز هیچ بودی لبریز هیچ بودی ، از آن بستر در هوس پیچیده چه می خواستی ؟ آن جا چه می کردی؟ او* با چشمان بسته هیچ چیز نمی دید حتی تو را و تو با آن چشمان بسته هیچ چیز نمی دیدی غیر از او را ، لحظه ها بوی اتش هوس می داد در نگاه او ، بوی عشق می داد در نگاه تو و تناقض در ان بستر چه آتشی بر پا کرده بود . اما تو به نام عشق لکه ای بر دامن عشق بودی .

و تو آن لحظه در بستر کثیف بی اعتنایی چه خوب خودت را تحقیر می کردی و وچه خوب با آن آغوش یخ زده که از تو هیچ چیز نمی خواست جز هوس ، غرور نداشته ات را خرد می کردی. و حالا به چه خیره شدی؟

به این موجود کوچک بگو بگو خودم هم اینجا اضافی ام بگو مرا هم کسی نمی خواهد اگر تو را نمی خواهم بگو این دنیا با بازی کثیفش جای تو نیست بگو ...

آهای ای تویی که در اینه روبرویم نشسته ای به چه می نگری؟ به این موجود خار وذلیل یا به آن کودک بد سرنوشت بیچاره؟ به آن که هنوز نیامده به نام لکه ای بر دامن عشق خواندنش اما من عاشق بودم حساب او* با وجدانش.

دلم می خواهد فریاد کنم ، نه برای شنیدن خدایی که هیچ صدایم را نشنید ، شاید برای شنیدن آن کس که در قعر وجودم به حال مادرش گریه می کند.

  
نویسنده : رها سهیل ; ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱٧
تگ ها :