I close my eyes and I drift away, and to the magic night I softly say, a silent prayer, like dreamers do, then I fall asleep to dream my dreams of you . In dreams I walk with you, I talk to you, in dreams you're mine, all of the time, we're together in dreams in dreams . But just before the dawn, I awake and find you gone, I can't help it if I cry, I remember when you say "goodbye". It's too bad that all these thing, can only in my dreams, only in dreams, in beauty dreams... ((chris de burg)) 

چند دفتر سياه

وقتی به دنيا ميای هزار ملاقاتی داری
وقتی بچگی می کنی هزار همبازی داری
وقتی به بلوغ می رسی هزار درد و مشکل داری
وقتی عاشق می شی هزار همدرد داری
وقتی می خندی در جواب هزار لبخند داری
وقتی اشک می ريزی هزار چشم نگران داری
ولی وقتی می ميری تازه می فهمی تنهايی چيه تنهای تنها پا به دنيای نا شناخته ای می ذاری
من فکر می کنم موقع مرگ آدم حس يه بچه ی کوچيکو داره که داره وارد کلاس اول می شه يادت مياد اونروز چه احساسی داشتي؟
از غريبه بودن می ترسيدی
از تنها موندن
يا از شکست خوردن وموفق نشدن؟
يا از تنبيه ومواخذه شدن؟
نه نگو نترسيدی نگو خوشحال بودی ...
دفتر پنجم هم سر رسيد يه دوستی اون روزای اول نوشته بود هر چيزی يه تاريخ انقضايی داره زياد نبايد اصرار کرد پنج تا دفتر رو سياه کردم (( اشک سرد)) ، ((سفر بخير مسافر))، (( پاييز ۶۳)) ، (( شيشه های سنگی)) ، آخريش (( حامی و من ))

با اين پنج- تا دفتر پنج سال گذشت سالهای سخت زندگی با تمام بدی هاش با دلتنگی هاش وقتی سوار قطار شدم فقط خودم بودم وخودم اما تو پنج سال پنج هزار حامی سوار قطار شدن نمی خوام بی خبر خودم سر يه ايستگاه مرمری سياه وسفيد بپرم پايين و بقيه برن به هوای مقصد .

يا علی مسافرا هرکی همراهه بپره توی اين ايستگاه توقف نداريم!

خدانگهدار   

  
نویسنده : رها سهیل ; ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٦/۱٧
تگ ها :