I close my eyes and I drift away, and to the magic night I softly say, a silent prayer, like dreamers do, then I fall asleep to dream my dreams of you . In dreams I walk with you, I talk to you, in dreams you're mine, all of the time, we're together in dreams in dreams . But just before the dawn, I awake and find you gone, I can't help it if I cry, I remember when you say "goodbye". It's too bad that all these thing, can only in my dreams, only in dreams, in beauty dreams... ((chris de burg)) 

 

می خواهم امشب تو را نيز از دفترم خط بزنم چه سود از ترانه ای که حقيقت پيش رويش نيست !
از سوختن بی صدا می ترسم از ترانه هايم نيز ! و تو را خط می زنم تا ترانه ای که نيست .
مروری کردم بر خاطرات بی هوای کودکی ام بر تو بر سالهای بی دوباره بر چشمان بی ستاره !
ديدم زندگی را به خاصيت های بی برگشت زمانه باخته ام و احساسم را به رستن گلهای يک روزه پژمرده ام !
خدا را بگو امشب باران ببارد .
همراه ترانه هايم برو همراه نامت سلامت برو اگر يافتی ام از قول من بگو نشانی قلبم به سرانجام شهابهای سوخته می ماند هر کجا که انتهای دنياست آنجا پيدايم کند !
افسوس که ثانيه های انتظار در پس لحظه های خالی به شمارش ستاره ها می ماند !
اکنون دلم تو را خط خواهد زد ومن باز تنهايی را خواهم سوخت که از سوختن بی صدا می ترسم !


تقديم به بهترين دوستم که با رفتنش همه چيز رو برد

  
نویسنده : رها سهیل ; ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٥/۳
تگ ها :