I close my eyes and I drift away, and to the magic night I softly say, a silent prayer, like dreamers do, then I fall asleep to dream my dreams of you . In dreams I walk with you, I talk to you, in dreams you're mine, all of the time, we're together in dreams in dreams . But just before the dawn, I awake and find you gone, I can't help it if I cry, I remember when you say "goodbye". It's too bad that all these thing, can only in my dreams, only in dreams, in beauty dreams... ((chris de burg)) 

 


يه عکس به پيشنهاد حامی براتون می ذارم شايد خيلی ها توش زندگی کرده باشن

  
نویسنده : رها سهیل ; ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٤/٢۳
تگ ها :


 

از عشق ميميريم اما نميدانيم چرا.از زند ه ماندن ها پشيمانيم نميدانيم چرا.از خدا وند گله داريم نميدانيم چرا.برای هيچ و پوچ حوصله داريم نميدانيم چرا .با کاغذ سفيد درد و دل داريم نميدانيم چرا .زندگی ها شده حامی نميدانيم چرا.در کوی اين شب تار از من چه خبر؟ از خدا و دل تارم چه خبر ؟ نامم رهاست رهاست اما اما خود زندانيم .در پی حامی خويش محتاج مهربانيم . اما اين مهر باز هم بايد از حامی باشد .اوست که ساحل را بيادم مياورد .اما عشق گفتنيست گر معشوق اوست.خدا نيز حامی من و حامی حامی باشد

سلام اينا رو دوستی به اسم سهيل برام نوشته خوب نمی دونم چرا بعضی وقتا انقدر يه نوشته تو دل آدم می شينه؟ اما من برای اين نوشته يه ارزش ديگه قائلم ...

می خوام خودم هم يه جمله بهش اضافه کنم ! که:
نامم رهاست رهاست اگر خودم زندانيم ! برای لفظ زندان است که تو گاهی رها می خوانيم
اگر زندان نبود آزادی هم معنی نمی داشت کسی نام مرا در قصه های عاشقانه اش نمی انگاشت!
اسارت معنی آزادی است رهايی بی اسارت معنی ندارد کسی نام مرا پيش از اسارت هيچ نمی خواند!

صداقت تو اين دوره گم شده آره اگر می گم ناراحت نشو حامی صادق بود بچگی صداقت مياره آدما خودشونو تو بزرگيهاشون گم می کنن!

  
نویسنده : رها سهیل ; ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٤/٧
تگ ها :


 

بازم بهم نگيد دوباره شروع کنم چون صد بارم از اول شروع بشه نه می تونم حرفای قلمبه سلمبه بنويسم نه می تونم از حامی ننويسم ؟
راستی هنوزم دلت می خواد پای برهنه روی ساحل قدم بزنيم؟
هان چی شد چرا رنگ پریده ؟ مگه تو نبودی می گفتی ساحلو دوست نداری ؟
بچه ی خوب پس حساب آدما پاک دیگه؟
بيا امروز رو بدون اينکه حرفی بزنيم باهم يه قدم بزنيم آخه می گن اونايی که عاشقن از عشقشون نمی گن !

آخرين شعر حامی يادته؟

تقدير بر اين بود که بی صدا در ميان رازهايمان بشکنيم
از تجربه ی خاموش بچگی هامان به حالا
حالا ما در باوری عجيب در کودکانه ترين احساس دنيا قدم به ناخواسته می گذاريم
دروغی ساده گفتيم اگر گفتيم عشقهامان پاک است!!!!!!!!!!

راسته فقط رویاهای بچگی مون پاکن کاش بچه مونده بودیم!!!!!!

خوش باشید

  
نویسنده : رها سهیل ; ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٤/٧
تگ ها :


 

فقط يه سلام ساده بود همه چيز از اينجا شروع شد !
توی يه دنيای به اين بزرگی که تو يه صفحه ی به اين کوچکی خلاصه می شد پيداش کردم.
انگار نه انگار که هیچ کدوم اونیکی رو نمی شناخت .
چه فرقی می کرد ما دلهامون یکی بود حرفهامون و ترانه هامون .
یک عالمه ترانه توی دلم بود اما تا حالا فرصتی نداشتم که یه جایی ثبتشون کنم اما...
از وقتی اومده دیگه ترانه هام همش بوی اونو داره . حالا می دونم چه طوری بنویسم .
از کی یا چی بگم !
فقط خدا کنه رو صفحه های جوهری هیچ وقت بارون نیاد!

پشت حقیقت ونگاه وگریه خدا تو رو به دست من رسونده !
درست تو لحظه ای که اشکای من پهنای صورت منو پوشونده !
تو هدیه ی زمونه بودی به من منی که تنها مونده بود همیشه!
تو بودی گفتی با منی تا ابد اگه بری ترانه هام چی می شه؟!


  
نویسنده : رها سهیل ; ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٤/٦
تگ ها :


 

سلام به تمام دوستاني كه من و حامي رو در اين وبلاگ همراهي خواهند كرد اميدوارم ما رو تنها نذاريد و نظراتتون رو براي ما بنويسيد
البته يه تشكر هم از دوستانمون كه مارو تو تهيه ي مطالب ياري مي دن!

  
نویسنده : رها سهیل ; ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٤/٦
تگ ها :